"مانیفست یک پنجره"
اپیزوداول:
من نه یک شاعرم و نه یک شعر...
اپیزود دوم:
قرار است بنویسم.
از این قرار ,که اگر گاه به گاه عادت های ماهانه ,مجالی برای دوباره زیستن ,داد. بی پرده شوم .
شاید کمی شبیه آنچه که آن دوست شاعر می گوید:
"چه بی پرده می شود زبان پنجره
وقتی که جز درد
چیزی برای کشیدن بر خاک نداری " *
نه از سر شاعری و یا دردمندی,(اگر چه هست و نمی شود انکارکرد) اما تنها به این دلیل که در خلوت نم گرفته ی شمال و گاه از قعر دودآلودی ساختمان سبز کمرنگ تهران که حال تنها مکان زیست من است و عجیب دل بسته ی آنم,بتوانم خیابان را من را خودم را تو را باران را و شاید خدا را, گه گاه قاب کنم.شبیه قاب سازان عجیب شهر که می بینند اندازه می گیرند,شیشه را شفاف می کنند و در آخر قاب می گیرندتنها یک لحظه را,آن را من را تو را.
فلسفه نمی دانم, شاید هم خودم را به کوچه ی علی چپ می زنم و وانمود می کنم که نمی دانم,اما معتقدم که حال تنها راه رهایی است برای فرار ار آنچه که قرار زیست را بر هم می زند,و معتقدترم که هنر تنها راه نجات فلسفه است و فلسفیدن تنها از راه هنر امری است قدسی و نجات بخش.
شاید کمی شبیه آنچه که آن دوست شاعر می گوید:
"شاعر
اشیا را پر از شعر کن
نه شعر را پر از اشیا" **
و سوم
خیال شعر و شاعری در نزد هر کس رنگیست,هندوانه ای,بادمجانی,خیاری,آتشی,شهوانی و ... و در خیال من پرتقالیست...
نارنجی,نارنجی,نارنجی..
و آخر
تنهاییم را پنهان می کنم,
شاید کمی آرام کند مرا و درونم را که از التهاب کم کم به مرز انفجار خواهد رسید واگر روزی به مرز انحلال رسید آن روز,روز دیگری است.
برایم دعا کنید به تعداد دانه های سفید برف در یک روز سرد زمستانی...
یک شب سرد تابستانی 86
*شعر از بهزاد زرین پور
**شعر از ضیا موحد/نردبان اندر بیابان