تبليغاتX
...:[ Ỏrange Poem ]:....Hamed Barei's Offical Weblog

هیس!

 

 

این مغز دارد کار نمی کند.

به جان کلمه

با اره برقی و پنس و پنبه ها

نیفتید

که خون می آید از آن

و بر باد می رود

هر آنچه که باید برود

دیر یا زود

خواه گوسفند شیبه خوانی باشد

یا خون آمده بند نیامده

از آنجای فلانی

که مثلان پز بدهی بدهی زن شده ای ؟

خون

بسته یا باز ندارد.

که بیاید

حیات می شوی

راز می شوی

باز می شوی.

به جان کلمه

با اره برقی و پنس و پنبه ها

نیفتید

که آبروی جهانند

که

_در آغاز کلمه بود_

کلمه بود؟

نقطه سر خط نبود

یکی نبود یکی بود

یکی بود یکی بود

یکی بود یکی نبود

یکی نبود یکی نبود؟

لطفان سکوت کنید

دارم فکر می کنم.

 

 

مهر 86

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:25  توسط   | 

عشقه:

گیاهی است دارای برگ های درشت و ساقه های

 نازک بلند که به درخت می پیچد و بالا می رود.....

"فرهنگ لعات عمید"

 

دوستم گفت: داغونم

گفتم: بی خیال بابا.چه مرگته؟

گغت:از همه ی سوال های وامونده ام خستم.

گفتم:نکن بابا ابزورد می شیا(خندیدیم)

گفتم:توی زندگی 2 حالت بیشتر وجود نداره.

یا برای چرایی هات جوابی پیدا می کنی یا برای

 چرایی هات جوابی پیدا نمی کنی.وقتی پیدا

نکردی وقت اونه که بزنی به اونجات.

(...)

سکوت کرد

گفتم:

عشق است,بی خیال.

 

 

*عشقه های من هایکوهای کوتاهیه که هر بار

با یه Digital Drawing کوچولو up  میشه.

از این پس...

 

 

عشقه 1

 

...

باران که می آید

آشفته ی بادم.

نکند که خیس شود.

 

 

مرداد 86

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:59  توسط   | 

"دنیا پر از تناقضات است"

هگل

 

 

"این یک مکالمه ی طولانی نیست درباب مکاشفه"

شروع:9:45 دقیقه

پایان:10:5 دقیقه

شب

 

 

سلام

عافیت باشه!

وقتی که حرف می آیدمان حرفی نیست.

لال شده ای,بنال,زر بزن

کلمه استفراغ ذهن سنگین

مگر کوه باشد که نشود به جا به جا کرد.

من نیز هم

خلا که می شود

گویی که باد شده ای

آزاد,باز.

نظرت در نظر به تولید یک موجود چیست؟

تا انتظار نظرت چه باشد.

{سکوت}

توضیح صحنه:

زبان ها را موش خورده است,همه چیز را سر خورده است,

این یک مکالمه ی جنسی است,دو صندلی,کسی که می خواهد چیزی بگوید,و...

آقا اجازه                          3= 1+1

من می گویم 2 یعنی چه؟

یعنی این؟

 

{سکوت}

N{سکوت} به توان         

 

 

 

بابل مهر 86

خانه ی آرمین اینا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:13  توسط   | 

 

مرثیه برای کسی که مَرد.

 

ُمردی؟

به همین سادگی.

مثل کودکی که زنگ می زند

بدجور

و شاش می کند در کوچه ی خلوت بن بست

که باد به زور

سر می زند به انتهای  آن

به انتهای بیابان.

کیوسک های تلفن

امروز را سه روز عزا می کنند

_این جا تهران است عزای عمومی_

و بوق خرابی می زنند

تا تماس ماس اس

برقرار شود

دار شود

برود مثلان که چه؟

روی زمین بودی خاک تو را معنا بود که حالا زر می زنی؟

قسم به جوراب سوراخ من

قسم به دکمه ی افتاده ی بابا

_که قسم های جدید این گونه اند_

قسم به دکه ی روزنامه فروشی مرحوم گوتنبرگ

قسم به خاک پای زنده یاد گاگارین

قسم به زنده باد زاپاتا

قسم به رژهای مادرم

که خراب شدند

از بس که لب های مادرم

هیروشیمای تازه  ی من است.

قسم به هر چه که نیست

حتی به آبی آسمان

که من

ُمردی,مَردی .

هر چه میخواهید بخوانید.

به همین سادگی.

 

مهر 86

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:12  توسط   | 

 

گدای سبز ته استکانی

با سیگار طلایی عجیب و غریب

عینکش منظور است.

که فکر می کند مثلان افلاطونی؟

که فکر می کنم مثلان افلاطونی.

دارم کم می آورم.

این یک اعتراف صمیمی ست

که تو افلاطونی

که هرروز در یک زمان

در یک مکان

سبز می پوشی و سبز می شوی

تا معترف شوم

 که تو

 فرزند چندم فلانی امامزاده ای

که تو مظهر جهانی

که دارم کم می آورم

که از تو

که مبهمی

مثل یک استکان چای

در صبح یک روز تعطیل زمستانی.

تو

آرام می کشی

بی لحظه ای درنگ

و دود می کنی هر چه جهان است در زمین

و می زنی آرام و بی خیال

به آلت غریب مردانه ات

من شک ندارم که تو

بابای فلسفه ای.

کسی که جهان

از پشت تو حامله است.

 

 

مهر 86

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:2  توسط   | 

 

"مانیفست یک پنجره"

 

 

اپیزوداول:

من نه یک شاعرم و نه یک شعر...

 

اپیزود دوم:

قرار است بنویسم.

از این قرار ,که اگر گاه به گاه عادت های ماهانه ,مجالی برای دوباره زیستن ,داد. بی پرده شوم .

شاید کمی شبیه آنچه که آن دوست شاعر می گوید:

 

"چه بی پرده می شود زبان پنجره

وقتی که جز درد

چیزی برای کشیدن بر خاک نداری " *

 

نه از سر شاعری و یا دردمندی,(اگر چه هست و نمی شود انکارکرد) اما تنها به این دلیل که در خلوت نم گرفته ی شمال و گاه از قعر دودآلودی ساختمان سبز کمرنگ تهران که حال تنها مکان زیست من است و عجیب دل بسته ی آنم,بتوانم خیابان را من را خودم را تو را باران را و شاید خدا را, گه گاه قاب کنم.شبیه قاب سازان عجیب شهر که می بینند اندازه می گیرند,شیشه را شفاف می کنند و در آخر قاب می گیرندتنها یک لحظه را,آن را من را تو را.

 فلسفه نمی دانم, شاید هم خودم را به کوچه ی علی چپ می زنم و وانمود می کنم که نمی دانم,اما معتقدم که حال تنها راه رهایی است برای فرار ار آنچه که قرار زیست را بر هم می زند,و معتقدترم که هنر تنها راه نجات فلسفه است و فلسفیدن تنها از راه هنر امری است قدسی و نجات بخش.

شاید کمی شبیه آنچه که آن دوست شاعر می گوید:

 

"شاعر

اشیا را پر از شعر کن

نه شعر را پر از اشیا" **

 

و سوم

خیال شعر و شاعری در نزد هر کس رنگیست,هندوانه ای,بادمجانی,خیاری,آتشی,شهوانی و ... و در خیال من پرتقالیست...

نارنجی,نارنجی,نارنجی..

و آخر

تنهاییم را پنهان می کنم,

شاید کمی آرام کند مرا و درونم را که از التهاب کم کم به مرز انفجار خواهد رسید واگر روزی به مرز انحلال رسید آن روز,روز دیگری است.

 برایم دعا کنید به تعداد دانه های سفید برف در یک روز سرد زمستانی...

 

یک شب سرد تابستانی 86  

 

 

*شعر از بهزاد زرین پور

**شعر از ضیا موحد/نردبان اندر بیابان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:59  توسط   |