تبليغاتX
...:[ Ỏrange Poem ]:....Hamed Barei's Offical Weblog

 

"سفر مرا به باغ چند سالگی ام برد

و ایستادم تا دلم قرار بگیرد

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم"

 

سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی

 

ساده می نویسم،عین خودت که ساده بودی

هر چقدر سعی کردم نتونستم تو این شرایط یه پست تازه بدم

آخه سخته خوابیدی و یکی سر ظهر بهت  smsبزنه و بگه

"khsoro shakibaei dar sen 64  salegi dargozasht"

با خودت فکر می کنی کاش این یه شوخی مسخره باشه.

کاش عمو خسرو هنوز زنده باشه

 

سلا م عمو خسرو

حال همه ی ما خوبه،حال تو چطور،خیلی که درد نداشتی

داشتی؟بازم مثل همیشه آروم و بی صدا.

عمو

یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟

عموخسرو تو که خوندی:

 

"دلم عجیب گرفته است

خیال سفر ندارم"

 

تو که با امیدمی گفتی:

 

"یک نفر دیشب مرد

و هنوزم نان گندم خوب است"

 

تو که

چی بگم واللا

می دونستم عمو خسرو

کا ش نمی گفتی:

 

"کجاست جای نشستن

و پهن کردن یک فرش"

 

عمو خسرو

 بعد خانه ی سبز به من یاد دادی تا واسه همه آرزو کنم "سبز باشید"

عمو خسرو

وقتی با اون شین های معروفت می گفتی

 "عشق"

 حال می کردم همون لحظه عاشق شم.

عمو خسرو

دیشب واست آرزو کردم هر جا هستی جات خوب باشه

خدایا,عمو خسرو

تنها بازیگر دلی من بود.کسی که وقتی بازی می کرد بی خیال هرچی تکرار می شدم

 و می نشستم پاش ببینم ایندفه قرار با دلم چی کار کنه.ُ

با دلم خیلی کارا کردی عمو خسرو!

خیلی وقتا باهات گریه کردم،مثل آلان.اوندفه ها بودی.اما آلان نیستی.

عیب نداره عمو خسرو

مطمئنم جات خوبه،خیالم راحت راحته.

عمو خسرو

برای بار آخر

مثل خودت می گم‌ :

"عشق است"

 

خدا حافظ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:8  توسط   | 

"سنگ قبری برای سال 3000"

 

...

دیروز عصر

با احترام تمام

از موزه آمدند.

لبخند زنان

با یک نگاه عجیب

بردند تخت تو را.

تختی که جای جای آن

پربود

از حفره های به جا مانده سینه های تو

از آن گل سری که برایت خریدم و

از عطر ریخته بر گوشه ی سرت

از قفل بسته به موهای تیره ات

از شمع،شانه،پیچ خراب

لق لق لق لق لق لق

هیس!

نفس،نفس

نکن!

گفتند:

تخت تو فسیل شده

گفتند:

جای فسیل موزه است.

بردند:

تا با جای تنت کاسبی کنند.

در جشن رونمایی تابوت و تخت تو

با یک بلیط غریب

مرا بدرقه کنند.

اما

(این را یواشکی بخوان!!!)

خیال تو تخت.

...

ملحفه ات را دزدیدم.

 

 

فروردین 1387

بابل

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:41  توسط   | 

یک شعر از رسول یونان

 

مارگاریتا

 

مارگاریتا

 

مارگاریتا

 

مارگاریتا

 

مارگاریتا

 

مارگاریتا

 

سورزن گرامافون

روی نام تو گیر کرده است!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط   |