"سفر مرا به باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم"
سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی
ساده می نویسم،عین خودت که ساده بودی
هر چقدر سعی کردم نتونستم تو این شرایط یه پست تازه بدم
آخه سخته خوابیدی و یکی سر ظهر بهت smsبزنه و بگه
"khsoro shakibaei dar sen 64 salegi dargozasht"
با خودت فکر می کنی کاش این یه شوخی مسخره باشه.
کاش عمو خسرو هنوز زنده باشه
سلا م عمو خسرو
حال همه ی ما خوبه،حال تو چطور،خیلی که درد نداشتی
داشتی؟بازم مثل همیشه آروم و بی صدا.
عمو
یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟
عموخسرو تو که خوندی:
"دلم عجیب گرفته است
خیال سفر ندارم"
تو که با امیدمی گفتی:
"یک نفر دیشب مرد
و هنوزم نان گندم خوب است"
تو که
چی بگم واللا
می دونستم عمو خسرو
کا ش نمی گفتی:
"کجاست جای نشستن
و پهن کردن یک فرش"
عمو خسرو
بعد خانه ی سبز به من یاد دادی تا واسه همه آرزو کنم "سبز باشید"
عمو خسرو
وقتی با اون شین های معروفت می گفتی
"عشق"
حال می کردم همون لحظه عاشق شم.
عمو خسرو
دیشب واست آرزو کردم هر جا هستی جات خوب باشه
خدایا,عمو خسرو
تنها بازیگر دلی من بود.کسی که وقتی بازی می کرد بی خیال هرچی تکرار می شدم
و می نشستم پاش ببینم ایندفه قرار با دلم چی کار کنه.ُ
با دلم خیلی کارا کردی عمو خسرو!
خیلی وقتا باهات گریه کردم،مثل آلان.اوندفه ها بودی.اما آلان نیستی.
عیب نداره عمو خسرو
مطمئنم جات خوبه،خیالم راحت راحته.
عمو خسرو
برای بار آخر
مثل خودت می گم :
"عشق است"
خدا حافظ





